اعلام ارتباطات درماني و مجاز    براي استاد بزرگ راه حقيقت

 استاد محمد علي طاهري عزيز دانشمند و ابر مرد حقيقت جوي زمانه  و بنیانگذار طب های مکمل فرادرمانی و سایمنتولوژی 

 از تاریخ  1390/02/14  بازداشت و تا کنون در زندان به سر می برند 

فقط با این آدرس وارد سایت شوید

آدرس اصلی 
سايت سايمنتولوژي - فرادرماني
WWW.ERFANEKEIHANI.COM

مقالات سایت

کوه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

به نام بی نام او

 

جوشقانی

 

در تفکر یود , ساکت و آرام , استوار و سرفراز چشمه های زلال قلبش جاری, سخاوتمند و بی ادعا , در دلش گنجها و  فریاد ها اما زبانی مهر کرده به سکوت از سخن! با لب متبسم! نشسته به نمازی بدون رکوع سر به سجده آسمان! نشستم تا بگویم التماس دعا! لب از ذکر بر نمی داشت! جایز نبود! نمی توانستم به او اقتدا کنم! داشت دیر می شد . عمر ما چه زود قضا می شود! راهی شدم! سلام داد. برگشتم! گفتم :علیک! قبول حق ! گفت : سبحان الله ! گفتم موعظه ای کن ! گفت : استغفرالله ! تو اشرفی ! گفتم : خسته ام ! خسته از هیاهو ! به دامن تو پناه آورده ام ! گفت : امان الله ! به او پناه ببر! پرسیدم چه کنم؟ می خواهم  بالا بروم و صعود کنم . اجازه می فرمایی ؟ گفت : تنها تو اختیار داری ! پرسیدم از کدام مسیر آسان تر است ؟ گفت : صراط مستقیم ! پرسیدم این راه که می گویی شیبهای تندی دارد ! دیواره ها دارد ! شیبهای منفی ! خطر سقوط ! گفت : مگر ریسمان نداری ؟ گفتم: از خود چیزی ندارم ! گفت : برای صعودی مطمئن ! قلبی مطمئن می خواهد و برای رهایی از سقوط در دره های دهشتناک جهالت به ریسمان او چنگ بزن! گفتم : سخنت چه آشناست ! تو اینها را از کجا می دانی؟ لبخندی زد! گفت درون من غاری هست ! اینها در آن خوانده شده ! پرسیدم : آیا می توانم به آن غار بروم ؟ با همان تبسم ملیح از من پرسید ؟ تو صخره نوردی ؟ یا غار نورد ؟ پرسیدم :چه فرق می کند؟ گفت فرق آن بسیار است . من شاهد صعود و سقوط بسیار بوده ام ! پرسیدم تو چه پیشنهاد می کنی ؟ گفت : به غار درون خود برو ! کسی در آنجا منتظر توست ! مشتاق تجدید دیدار تو ! او جواب تمام سوالات تورا خواهد داد! گفتم : به من پندی ده تا دست خالی نروم ! گفت :  قدر خود بدان پرسیدم خود ؟ قدر ؟ چگونه ؟ گفت خود را نبین تا قدر یابی ! گفتم همین ؟ لبخندی زد و گفت : به امان خدا دیرت می شود!  پرسیدم : تو چه می کنی ؟ به یکباره آسمان تیره شد! غرش رعد آسایی فضای کوهستان را در هم شکست ! باران گرفت ! کوه می لرزید ! گلها برگهای خود را به سر گرفتند! پروانه ها به زیر چترهای گلها ! آن تبسم به یکباره گریه تبدیل شد! گفت : عزیزم ! من منتظرم ! منتظر ! دعا کن که بیاید! با چشمانی اشکبار دست به آسمان برد باز سر به دل آسمان لب به ذکر گشود , در اندیشه فرو رفتم سبحان الله از این همه معرفت . به نیت او رکوع رفتم !سبحان الله سبحان الله سبحان الله...

Buzz it!Digg it!Share in FacebookTweet it!

0
Powered by www.mahsanco.ir

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

مقالات استاد محمد علي طاهري

گزيده

ورود اعضا / عضویت

آمار بازدیدکنندگان

562559713
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه قبل
مجموع
722
6976
15676
13530238
127886
220124
562559713

Server Time: 2018-12-17 01:01:49

Google Translator

معرفی سایت به دوستان


Design BY ErfaneKeihani.tk