فقط با این آدرس وارد سایت شوید

آدرس اصلی 
سايت سايمنتولوژي - فرادرماني
WWW.ERFANEKEIHANI.COM

ادبستان

السلام عليک يا اباعدالله

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 
خواب بودم، خواب ديدم مرده ام
بي نهايت خسته و افسرده ام
 
تا ميان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
 
روي من خروارها از خاک بود
واي، قبر من چه وحشتناک بود!
...
بالش زير سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود
 
هر که آمد پيش، حرفي راند و رفت
سوره ي حمدي برايم خواند و رفت
 
خسته بودم هيچ کس يارم نشد
زان ميان يک تن خريدارم نشد
 
نه رفيقي، نه شفيقي، نه کسي
ترس بود و وحشت و دلواپسي
 
ناله مي کردم وليکن بي جواب
تشنه بودم، در پي يک جرعه آب
 
آمدند از راه نزدم دو ملک
تيره شد در پيش چشمانم فلک
 
يک ملک گفتا: بگو دين تو چيست؟
ديگري فرياد زد: رب تو کيست؟
 
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود!
 
هر چه کردم سعي تا گويم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب
 
از سکوتم آن دو گشته خشمگين
رفت بالا گرزهاي آتشين
 
قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار ديگر با غضب پرسش نمود:
 
اي گنه کار سيه دل، بسته پر
نام اربابان خود يک يک ببر
 
گوئيا لب ها به هم چسبيده بود
گوش گويا نامشان نشنيده بود
 
نامهاي خوبشان از ياد رفت
واي، سعي و زحمتم بر باد رفت
 
چهره ام از شرم ميشد سرخ و زرد
بار ديگر بر سرم فرياد کرد:
 
در ميان عمر خود کن جستجو
کارهاي نيک و زشتت را بگو
 
هر چه مي کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه
 
کارهاي زشت من بسيار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود
 
چاره اي جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود
 
عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بي تاب شد
 
چون ملائک نا اميد از من شدند
حرف آخر را چنين با من زدند:
 
عمر خود را اي جوان کردي تباه
نامه اعمال تو باشد سياه
 
ما که ماموران حق داوريم
پس تو را سوي جهنم مي بريم
 
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود
دست و پايم بسته در زنجير بود
 
نا اميد از هرکجا و دل فکار
مي کشيدندم به خِفّت سوي نار
 
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهاي رحمت باز شد
 
مردي آمد از تبار آسمان
ديگران چون نجم و او چون کهکشان
 
صورتش خورشيد بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور
 
لب که نه، سرچشمه ي آب حيات
بين دستش کائنات و ممکنات
 
چشمهايش زندگاني مي سرود
درد را از قلب انسان مي زدود
 
بر سر خود شال سبزي بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
 
کِي به زيبائي او گل مي رسيد
پيش او يوسف خجالت مي کشيد
 
دو ملک سر را به زير انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
 
غرق حيرت داشتند اين زمزمه
آمده اينجا حسين فاطمه؟!
 
صاحب روز قيامت آمده
گوئيا بهر شفاعت آمده
 
سوي من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رويم خنده کرد
 
گشتم از خود بي خود از بوي حسين (ع)
من کجا و ديدن روي حسين (ع)
 
گفت: آزادش کنيد اين بنده را
خانه آبادش کنيد اين بنده را
 
اينکه اين جا اين چنين تنها شده
کام او با تربت من وا شده
 
مادرش او را به عشقم زاده است
گريه کرده بعد شيرش داده است
 
خويش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
 
بارها بر من محبت کرده است
سينه اش را وقف هيئت کرده است
 
سينه چاک آل زهرا بوده است
چاي ريز مجلس ما بوده است
 
اسم من راز و نيازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است
 
پرچم من را به دوشش مي کشيد
پا برهنه در عزايم مي دويد
 
بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقاي من
 
اقتدا بر خواهرم زينب نمود
گاه ميشد صورتش بهرم کبود
 
تا به دنيا بود از من دم زده
او غذاي روضه ام را هم زده
 
قلب او از حب ما لبريز بود
پيش چشمش غير ما ناچيز بود
 
با ادب در مجلس ما مي نشست
قلب او با روضه ي من مي شکست
 
حرمت ما را به دنيا پاس داشت
ارتباطي تنگ با عباس داشت
 
اشک او با نام من مي شد روان
گريه در روضه نمي دادش امان
 
بارها لعن اميه کرده است
خويش را نذر رقيه کرده است
 
گريه کرده چون براي اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) مي برم
 
هرچه باشد او برايم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است
 
در مرامم نيست او تنها شود
باعث خوشحالي اعدا شود
 
کشته اشکم، شفيع امتم
شيعيان را مُنجِيَم از درد و غم
 
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوي محبت ميدهد
 
سختي جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب
 
در قيامت عطر و بويش مي دهم
پيش مردم آبرويش مي دهم
 
آري آري، هرکه پا بست من است
نامه ي اعمال او دست من است
 
ناگهان بيدار گرديدم زخواب
از خجالت گشته بودم خيس آب
 
دارم اربابي به اين خوبي ولي
مي کنم در طاعت او تنبلي؟!
 
من که قلبم جايگاه عشق اوست
پس چرا با معصيت گرديده دوست؟
 
من که گِريَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟
 
من که گوشم روضه ي او را شنيد
پس چرا شد طالب ساز پليد؟
 
چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگي از وي مولايم خجل
 
شيعه بودن کي شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردي بيا
 
پا بنه در وادي عشق و جنون
حبّ دنيا را ز قلبت کن برون
 
حبّ دنيا معصيت افزون کند
معصيت قلب وليّ را خون کند
 
باش در شادي و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بي دينان جدا
 
قلب مولا را مرنجان اي جوان
تا شوي محبوب رب مهربان
Buzz it!Digg it!Share in FacebookTweet it!

+1
Powered by www.mahsanco.ir

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

مقالات استاد محمد علي طاهري

گزيده

ورود اعضا / عضویت

آمار بازدیدکنندگان

564167868
امروز
دیروز
این هفته
هفته گذشته
این ماه
ماه قبل
مجموع
3533
10530
51253
15092923
262854
269225
564167868

Server Time: 2019-06-27 08:50:29

Google Translator

معرفی سایت به دوستان


Design BY ErfaneKeihani.tk